تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک غیر فهیم

بار دیگرهجوم ِ نانوشته های مکتوب، دست نوشته های غیر فهیم ترین کودک، با رایحه ی سبز رنگ اش، به گوش می رسد.

هنوز دل تنگ و بی قرار، "من"، زمان و انتظار با هم گره می خورند. دیر گاهی ست در این گوشه ی پژمرده هوا، کسی ترانه ی محبت نمی خواند، همه در قیرِ شب گرفتارند و "من" ناتوان تر از همیشه، در خود گم می شود.

باز باران گردش ِ یک روز ِ دیرین را به خاطر می آورد و "من" با همه ی وجودِ درهم شکسته اش، فریادِ نفرت نثار آسمان می کند... .  «باران» دیگر زیبا نیست، ترجمانِ تنهایی "من" است. این کویر ِ خسته دیگر خیال ِ جان گرفتن نه دارد. بگویید باران نه بارد ...!

بگویید باران نه بارد...!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط علی | 

این یکی هم تموم شد ...!

سی صد و چهل و پنج روز ِ دیگه (با اسانس ِ گاو و مایلی کهن) مونده تا نوروز ...!

به نظر زیاد جالب نیست !

البته با این فرض که احمدی نژادِ ماجرا رو فقط تا زمان انتخابات در نظر بگیریم ...!

هر چند طبقِ تئوری ِ :"هیچ بدی نه رفته جاش خوب بیاد." و با توجه به این که (در خوش بینانه ترین حالت) در چند ماه گذشته تو ایران این تئوری جنبه ی واقعی پیدا کرده، نه باید به نتیجه ی انتخابات (انتصابات؟؟) دل خوش کنیم ...  .

ولی امیدوار که می تونیم باشیم .


پ.ن: من امیدوارم ...!

پ.ن: سی صد و چهل و پنج روز چند تا جمعه داره ...؟

پ.ن: با دو ساعت همراهی تو نمایشگاهِ کتاب و بعد از یک جلسه خصوصی – حتی بعد از باخت ِ سایپا- می شه سرمربی ِ تیم ِ ملی ِ ایران شد، البته یه ذره گریه هم تو مصاحبه ی مطبوعاتی بهش اضافه کنیم بهتر هم جواب می ده ...!

پ.ن: همه جای ایران سرای من است...!

پ.ن: آقای محترم چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.

پ.ن: در این سرای ِ بی کسی، کسی به در نمی زند...!


شاد زی ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط علی |